وقتی مرتضی شهید شد کبوترش آمد/خاطرات مادر شهید مرتضی سلیمانی
شهید مرتضی سلیمانی در سال1364 درفاو به شهادت رسید (عملیات والفجر8) فرصتی دست داد تا در منزل این شهید پای صحبت ها و خاطرات مادر بزرگوارش بنشینیم که ماحصل این گفتگو را مشاهده مینمایید.
جواب میداد خدا پشتیبان ونگهدار ماست
مرتضی عاشق بود و عاشقانه به جبهه میرفت. بیشتر از بیست روز نمی ماند اینجا. از سال 60تا64 که در جبهه ها بود در این چهار سال بیشتر از 6 ماه منزل نمی ماند .هروقت میآمد اینقدر رشد کرده بود و قوی هیکل شده بود که ما تعجب میکردیم. مرتضی در طی سالهایی که در جبهه بود آنجا بزرگ شد یک بار وقتی آمد و به مادرم و خانواده و فامیل سر زده بود او را به خاطر رشد و تغییر جسه ای که داشت نشناختندش و خیلی تعجب کردند. اینقدر قوی هیکل بود که وقتی در خانه می خواست از در اتاق عبور کند سرش را کمی خم میکرد.بعد از شهادتش که با پدرش(خدا بیامرز) به جبهه ها رفته بودیم و انجا را دیدیدم پدرش گفت: پسر تو این خاکها چطور اینقدر بزرگ شدی و رشد کرده بودی آخر تو این سنگر های خاکی چکار میکردید و چه داشتید که بخورید.
وقتی کردستان بود 10 روزی را به خاطر گزش حیوانات در بیمارستان بستری بود اما به دوستانش سفارش کرده بود به من چیزی نگویند و بعد از شهادتش دوستانش این را گفتند.
به او میگفتیم چطور در این مدت کم اینقدر تغییر میکنی جواب می داد: مادر خدا ما را دارد و پشتیبان ماست.
اگر در تصادف کشته شوم چه؛
هر چهار ماه20روز مرخصی می آمد . وقتی می آمد همیشه جلویش را میگرفتم و میگفتم به جبهه نرو. مرتضی جواب میداد: مامام من چطور اینجا بنشینم، تو فردا به روی زهرا (س) می خواهی نگاه کنی و بگویی پسرم کنار من نشسته بود و در آنجا (جبهه) جنگ بود و به زنها و دختران تجاوز میکردند. میتوانی این کار را بکنی؟ آمو و من به خاطر تصادف کشته شدم. فردا جواب خدا را چه می توانی بدهی . جلوی من را نگیر و اجازه بده من برم. واقعا یک معلم بود. می گفت: با حسین عهد کرده ام و تا آخر جنگ باید به جبهه بروم.
هر چه اسرار میکردیم ازدواج کند مخالفت می کرد به شوخی می گفتم پسر بیلچه زن تو و کوکه هم بچه ات هست دیگر نه؟ می گفت : بله شما هرچه حساب میکنید بکنید. بسیجی و عاشقانه به جبهه رفت تا جلوی دشمن را بگیرد.
وقتی مرتضی شهید شد کبوترش آمد
وقتی شهید شد پیکرش را اشتباها به مشهد بردند و پیکر دوستش سید کمال رو آوردند بابلسر. وقتی سید کمال رو آوردند گفتن مرتضی شهید شد. آخر مرتضی و سید کمال همه جا با هم بودند و غیر ممکن بود تنها شهید شده باشد.
همان روز جمعع ای که مرتضی شهید شد کبوترش آمد بالای سقف خانه مان نشست. آخر مرتضی چند کبوتر داشت ؛یک سال قبل از شهادتش به من گفت:مامان کبوتر ها راببر و در امامزاده ابراهیم آزاد کن. گفتم چرا؟ گقت نه مادر برای تو سخت است . من هم این کار را کردم. یعد از یک سال همان روز جمعع که مرتضی شهید شد کبوترش آمد و بالای بام خانه مان چرخی زد و نشست. گفتم خدایا کبوترش چرا آمده و اینجا نشسته،به دلم زد که اتفاقی افتاده و گفتم پسرم شهید شد.
پدرش که به خانه آمد گفتم: یوسف مرتی ما شهید شده. گفت باز مگر خواب دیدی. گفتم نه ولی این را میدانم. چرا در این یک سال کبوترش نیامده بود !چرا امروز کبوتر مرتضی آمد و اینجا نشست.
دو سه روزی نگذشت که پیکر سید کمال را آوردندو بعد از اینکه مرتضی را اشتباها به مشهد برده بودند دو سه روز طول کشید که مرتضی هم آمد و همراه بقیه شهدا و سید کمال که با هم شهید شده بودند تشییع شدند.
گفت: شما عادت کرده اید؛
آخرین باری که داشت میرفت گفت مامان بالای سرم قرآن نگیر و اجازه بده تا بروم. گفتم: چرا؟! جواب داد آخر وقتی قرآن میگیری و دعا میکنی تا برگردم شهید نمی شوم؛ خواهش میکنم این کار را نکن. 15 روز شده بود که آمده بود و داشت میرفت . گفتم چرا زود می روی ؟ گفت: وقتی به امامزاده می رم و میبینم آنجا در جبهه جوانهایی پرپر شده اند و حالا در امامزاده این زنها و جوانها با این وضع و جوراب نازک میآیند نمی خواهم و نمی توانم ببینم ؛ فاسد می شوم( واقعا همین جمله ها را گفته بود) گفتم: مادر یعنی ما که میبینیم فاسدیم. گفت: شما عادت کرده اید اما من باید بروم. و رفت . تا دم در همراهش رفتم.گفت مامان بسیج نیایی ها.قرآن بالای سرش نگرفتم . از همان دم در آنقدر نگاهش کردم تا اینکه رفت.
می خواهم در دانشگاه الهی باشم؛
این 4 سال فقط برای امتحانها می آمد امتحان می داد و قبول می شد. چون شاگرد خوبی بود معلمش به او گفته بود چرا درس خواندن رو ادامه نمی دهی؛واسرار میکرد که مرتضی ادامه تحصیل دهد؛مرتضی جواب داد: من نمی خواهم به این دانشگاه ها بروم و می خواهم در دانشگاه الهی باشم. هرچه اسرار کردند قبول نکرد. دیپلم ،جنازه و قرآنش را با هم برای ما آوردند. باید الان همرزمان شهیدش و دوستانش بودند تا از او می گفتند.
همرزمش سرش راپایین انداخت؛
مرتضی تیربارچی بود همرزمش تعریف می کرد وقتی آخرین نوار گلوله ها را شلیک کرد مورد اصابت گلوله قرار گرفت.همان جا به من سفارش کرد اسلحه را بردارم تا به دست دشمن نیفتد یعنی تا آخرین لحظه توقع نداشت اسلحه اش به دست دشمن بیفتد من به همرزمش گفتم پسرم تو مرتضی را نیاوردی و اسلحه اش را برداشتی، همرزمش با شرمندگی سرش راپایین انداخت و گفت:آنقدر مرتضی قوی هیکل بود نمی توانستم او را به عقب برگردانم.
مرتضی شهید شد و جنازه اش را بعد برگرداندند. ناراحت هم نیستم همین که خدا چنین لطفی به من کرد و اینچنین فرزندی به من داده افتخار می کنم و باعث سر افرازی من است. هیچ زمانی هم نمی گویم چرا رفته ؟ چون راهی که رفته راه ائمه(ع) است و از این خوشحالم .
در پایان یادآوری می شود فرماندهی و مدیران حوزه مقاومت بسیج صاحب الزمان (عج)سپاه ناحیه بابلسر با حضور در منزل شهید مرتضی سلیمانی ساعتی را میهمان این خانواده بوده و با ذکر یاد و نام این شهید و همه شهدا گرانقدر انقلاب و دفاع مقدس و به پاس سالها تلاش و صبر مادر بزرگوار این شهید از مقام شامخ ایشان تجلیل کردند.